lovelyhome free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین

سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته
تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا
به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه
خداحافظ برای تو چه آسان بود
ولی قلب من ازاین واژه لرزان بود
خداحافظ برای تو رهایی داشت
برای من غم تلخ جدایی داشت
سلامِ تو طلوع پاک شبنم بود
غروب ظلمت و تاریکی و غم بود
سلام تو شروع آشنایی ها
نوید مهربانی ها ، زمان همزبانی ها
دریغ از قطره های اشک سوزانم که ازبیداد تو بر رخ چکیده
خزان زندگی آمد، دل افسرده بعد از تو بهاری را ندیده
خداحافظ طلوع من ، غروب من!
خداحافظ تو ای محبوب خوب من!

مطمئن باش و برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت
به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک
که پر از یاد تو بود
و خیالم می گفت تا ابد مال تو بود
تو برو ، برو تا راحتتر
تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم


بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به خال روزگارا
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخاک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از ان می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکویی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
فریدون مشیری

تنم روزي آغوشي گرم بود براي کسي که دوستش داشتم
که دير نخواهد بود ،
وقتي مردم مرا در قبري تاريک پنهان سازند
مثل لکه ننگي است که از صفحه زمين مي زداييد ،
تنم روزي آغوشي گرم بود براي کسي که دوستش داشتم
و چشمانم تصويري از تمامي احساساتم ...
تبلور سايه روشن هاي زندگيم
دستانم ستايشگرين نوازشگران
و قلبم عصاره اي از عشق ؛
عريانم نسازيد
من از هم آغوشي با تن سرد خاک مي هراسم
اشک هايتان ارزانيتان
و ناله هاي بيهوده تان ...
خوب مي دانم سه بار که خورشيد غروب کند
من براي هميشه در خاطره هاتان غروب مي کنم
خروارها خاک سرد براي من
بسترتان هميشه گرم ...
مي دانم خدا مرا خاک خوبي خواهد کرد
تا روزي اندام شما را در آغوش گيرم
روزي که دير نخواهد بود

بر تن خورشید می پیچد به ناز
چادر نیلوفری رنگ غروب
تک درختی خشک در پهنای دشت
تشنه می ماند در این تنگ غروب
از کبود آسمان های روشنی
می گریزد جانب آفاق دور
در افق بر لاله سرخ شفق
می چکد از ابرها باران نور
می گشاید دود شب آغوش خویش
زندگی را تنگ می گیرد به بر
باد وحشی می دود در کوچه ها
تیرگی سر می شکد از بام و در
شهر می خوابد به لالای سکوت
اختران نجوا کنان بر بام شب
نرم نرمک باده مهتاب را
ماه می ریزد درون جام شب
نیمه شب ابری به پهنای سپهر
می رسد از راه و می تازد به ماه
جغد می خندد به روی کاج پیر
شاعری می ماند و شامی سیاه
دردل تاریک این شب های سرد
ای امید نا امیدی های من
برق چشمان تو همچون آفتاب
می درخشد بر رخ فردای من


بشناس مرا حکايتی غمگينم
افسانه تيره شبی سنگينم
تلخم کدرم شکسته ام مسمومم
ای دوست شناختي مرا من اينم
من اينم و غرق خستگي آمده ام
ويرانم و از شکستگی آمده ام
از شهر يگانگی ؟ فراموشش کن
از شهر هزار دستگی آمده ام
آنجا با هر که زيستم کشت مرا
هر همخوني به خون آغشت مرا
صدها دستي که دوست مي خواندمشان
صدها خنجر شکست در پشت مرا
اينجا که کسي به من بپيوندد نيست
صبحي که به روی ظلمتم خندد نيست
زنجير فراوان فراوان اما
چيزي که مرا به زندگي بندد نيست....

اين سطر مختصر را گفتم كه او بخواند
هر چه به او نگفتم مي خوام او بداند
او اولش نمي خواست تركم كند وليكن
فهميد راز من را ، او رفت تا بماند
سرنوشت بديه اول جاتو ازم گرفت
صبح فردا شد ديدم رد پاتو ازم گرفت
تا مي خواستم به چشماي روشنت نگا كنم
مال ديگري شدي و چشاتو ازم گرفت
تو رو جادو كرد يكي با يه چيزي مثل طلسم
اثرش زياد بود و خنده هاتو ازم گرفت
تو با من حرف مي زدي نگات يه جاي ديگه بود
خدا لعنتش كنه ، اون ، نگاتو ازم گرفت
لحظه هات يه وقتايي مال دوتامون مي شدن
اون حسود ، اون دو سه تا لحظه ها تو ازم گرفت
خيلي وقته سختمه ديگه تنفس بكنم
يه جور عجيبي انگار هواتو ازم گرفت
خدا دوس نداشت بيام پيشت كنار تو باشم
باورت نمي شه حس دعاتو ازم گرفت
دست روزگار چه قدر با من و آرزوم بده

آخرین سراب چشمهای خسته ام تویی
تویی که در امتداد زمان تکیه به آسمان داری
زمین زیر قدمهایت عاشق می شود
و من که می خواستم
با قدمهای تو تکرار کنم بودن را
چه کودکانه می اندیشیدم
شانه های بی کس مرا
و غربت نگاه من برای تو
شبیه طرح یک ستاره است
که شب را
به یاد چشمهای سرد تو
بی صدا ..عاشق و غریب
گریه میکند




باز کن پنجرهها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبنک چهکرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتاگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن
فریدون مشیری

كاش مي شد سرزمين عشق را در ميان گام ها تقسيم كرد
كاش مي شد با نگاه شاپرك عشق را بر آسمان تفهيم كرد
كاش مي شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز كرد
كاش مي شد با پري از برگ ياس تا طلوع سرخ گل پرواز كرد
كاش مي شد با نسيم شا مگاه برگ زرد ياس ها را رنگ كرد
كاش مي شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد
كاش مي شد در سكوت دشت شب ناله ي غمگين باران را شنيد
بعد ، دست قطره ها يش را گرفت تا بها ر آرزوها پر كشيد
كاش مي شد مثل يك حس لطيف لابه لاي آسمان پرنور شد
كاش مي شد چا در شب را كشيد از نقاب شوم ظلمت دور شد
كاش مي شد از ميا ن ژاله ها جرعه اي از مهر با ني را چشيد
در جواب خوبها جان هديه داد سختي و نا مهرباني را شنید


كنار دريا ، با آب همزبان بودم .
ميان توده رنگين گوش ماهي ها ،
ز اشتياق تماشا چو كودكان بودم !
به موج هاي رها شادباش مي گفتم !
به ماسه ها ، به صدف ها ، حباب ها ، كف ها ،
كه راست گفتي ، بيرون ازين جهان بودم .
نهيب زد دريا ،
كه : - « مرد ! اين همه در پيچ تاب آب مگرد !
چنين درين خس و خاشاك هرزه پوي ، مپوي !
مرا در آينه آسمان تماشا كن
دهان باز زمين در پي تو مي گردد
زمين به خون تو تشنه ست ، آسماني باش
"فریدون مشیری"

بي دوست شبي نيست که ديوانه نباشم
مستم اگر صاحب ميخانه نباشم
اي دوست اگر جان طلبي آن به تو بخشم
از جان چه عزيز تر بگو آن به تو بخشم
عشق يعني دستهايم ماله توست
چشمهاي خسته ام دنبال توست
عشق يعني ما گرفتار هميم
دوستدار هم طرفدار هميم
هرچه ميخواهد دلش آن مي كند
ميكشد مارا و كتمان ميكند
عشق غير از تاولي پر درد نيست
هركس اين تاول ندارد مرد نيست
آمدم تا عشق را معنا كنم
بلكه جاي خويش را پيدا كنم
آمدم ديدم كه جاي لاف نيست
عشق غير از عين و شين و قاف نيست




هرگاه دفتر محبت را ورق زدي
و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي
هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي
براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود
نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو "يادت بخير"

چه کودکانه حیرانِ تو بودم
وچه راحت دریغ کردی روزهای باهم بودن را از من
می بینی؟! هنوز هم نوشته هایم رنگ و بوی تورا دارد...اما
!اما دیگر توانی برای ابراز عشق ندارم....
"دوستت دارم"واژه ای پوچ و چندش آور است برایم
نه اینکه پشیمان باشم از عشق،نه!....
قصه این نیست عزیزِ دیروزی....
آخر سردیِ دل تو بر عشق من چیره شد
!چقدر مضحک است....ب
رای اینکه عاشقت نباشم با من جنگیدی....
و من شکست خوردم
یا بهتر بگویم"شکستم"
منی که از عشق جهانی برایت ساخته بودم
تا فقط من باشم و تو.....
تا با همین دستهای نا توانم .
بهشت را در زمین برایت مهیا سازم
به آن روزها که فکر می کنم
به سخرهًاین روزگار یک دل سیر می خندم
!هر چه بیشتر به دنبالت می دویدم ،
بیشتر از من دور می شدی
!از منی که عاشقت بودم...
به دیوانگی ام نخندی اما انگار هنوز هم هستم
بگذار اینگونه بگویم...
برای درک دنیای تو، من کوچک بودم و برای عاشقت بودن حقیر
.آری!اینچنین می گویم ...باز خود را فریب می دهم!
تا بتی که ازتو ساخته ام درهم نشکند
!بگذار در خاطرم بزرگ و دست نیافتنی باقی بمانی
.نمی خواهم جای عشق، کینه و نفرت بر دلم سنگینی کند
حالا هم برای گلایه نمی نویسم...
می نویسم که این بار پیروزی ات را تبریک بگویم
!شکستن یک دل عاشق...له کردن غرور یک دلباخته
شرمنده روی زیبایت
اما تکه های شکستهً همان دل بهای پیروزی توست.
با ارزش تر از آن چیزی نداشتم

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد ومن دولت پاینده شدم
دیده سیرست مراجان دلیرست مرا
زهره شیرست مرا زهره تابنده شدم
گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای
رفتم دیوانه شدم سلسله بنده شدم
گفت که سرمست نه ای رو که ازین دست نه ای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نه ای در طرب آغشته نه ای
پیش رخ زنده کشش کشته و افکنده شدم


بذار يواش شروع كنم سلام گلم ، همنفسم
آرزوهام راضي شدن ديگه بهت نمي رسم
گفتم چيا گفتي بهم! گفتي كه آينده داري
دنيا همش عاشقي نيست گريه داري، خنده داري

گفتم كه گفتي من باشم به لحظه هات نمي رسي
به قول دل شايد دلت گرو باشه پيش كسي
خلاصه گفتم كه چشات قصدرسيدن ندارهروياها كاله و دسات خيال چيدن نداره

گفتم كه گفتي زندگيت غصه داره ، سفر داره
هم واسه من، هم واسه تو، با هم بودن خطر داره
گفتم تو گفتي روياها مال شباي شاعراستشهامتو كسي داره كه شاعر مسافراست

تلخياشو خوب مي چشن،غصه هاشو خوب مي دونن
گفتم فقط مي خواي واست يه حس محترم باشم
عاشقيمو قايم كنم تو طالع تو كم باشم

گفتم كه گفتي ما دوتا به درد هم نمي خوريم
ولي يه جا مثل هميم،هر دو مون از غصه پريم
گفتم تو گفتي مي تونيم يادي كنيم از همديگهاما كسي به اون يكي ليلي و مجنون نمي گه

حرف تو رو چشم منه ،اما اينام دست خداست
هر چي كه تو گفته بودي گفتم به دل بي كم و بيش
حال خودم؟ نه راه پس مونده برام ،نه راه پيش

دلم كه حرفاتو شنيد . اول كه باورش نشد
ولي نه، بهتره بگم ،نفهميدش ... سرش نشد
يه جوري مات و غمزده فقط به دورا خيره شد
رنگ از رخش ، نه نپريد ... شكست و مرد و تيره شد

بلور روياهام ولي ، چكيد مثله خواب تگرگ
آرزوهام از هم پاشيد ، رسيد ته كوچه مرگ
راستش ازم چيزي نموند ،. به جز همين جسم ظريفخوب مي دوني چي ميكشه غريب تو خونه حريف

نگي چرا نوشته هام لطيف و عاشقونه نيست
روياو آرزو كه هيچ ،حتي دل ديونه نيست
دوست دارم !چه توي خواب ، چه توي مرگ و بيداري
فداي يه تار موهات ، كه منو دوستم نداري
مواظب آدما باش,زندگی گرگه مهربون
خدای رویای منم هنوز بزرگه مهربون

یه روز تو دفتر دلم تصویر عشق و کشیدم
تو خـــلوت سـرد تنـم یـه رد پایـی کشیدم
درست مثل یه همسفر تو قصه هام میدیدمش
اخه توی دفتر عشق یه رنگ خوب کشیدمش
اما نمیدونم چی شد سیاهی دورش حلقه زد
از توی نقشه دلم چه بی خبر پر زد و رفت
اخـه مـگه نمـیدونـست حرفـشو ابی کشیدم
دیگه تـوی دفتر دل تصویر عشقـــو ندیدم
چرا تو عکسش خودمو با چشم گریون کشیدم

من و مست و تو دیوانه ما را که برد خانه؟
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
در شهر یکی کس را هوشیار نمی بینم
هر یک بدتر از دیگر شوریده و دیوانه
هر گوشه یکی مستی، دستی زده بر دستی
وان ساقی سر مستی، با ساغر شاهانه
ای لولی بربط زن، تومست تری یا من؟
ای پیش چو تو مستی، افسون من افسانه
چون کشتی بی لنگر کژ می شد و مژ می شد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم که رفیقی کن با من که منت از خویشم
گفتا که به نشناسم من خویش ز بیگانه
گفتم زکجایی تو؟ تسخر زد و گفت ای جان
نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرقانه
نیمیم ز آب و گل، نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا، نیمیم همه دردانه
من بیدل و دستارم در خانه ی خمارم
یک سینه سخن دارم این شرح زهمیانه
تو وقف خراباتی دخل ات می و خرج ات می
زین وقف به هوشیاران مسپار یکی دانه
کسی که در نگاهم تبسم نکرده است
و دست مرا هیچ کس گم نکرده است
غروب غم انگیز را دوست دارم
که خورشید بر من ترحم نکرده است
و تصویرم از ترس یک سنگ وحشی
درآیینه با من تکلم نکرده است
مگر غیرت آب را خواب برده است
که کس التفاتی به گندم نکرده است
دلم با قناری است، دستم اگر هیچ
به آواز مرغی تیمم نکرده است
پر از برگ زرد است، باغی که دارم
هنوز آسمان رو به مردم نکرده است





بیا تا قدر یک دیگر بدانیم
ک
ه تا ناگه ز یک دیگر نمانیمچو ممن آینه م
من یقین شد چرا با آینه ما روگرانیم











شعر : مولانا



و عشق ...
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ میشوند کدر
درون آینه ها درپی چه می گردی؟
بیا ز سنگ بپرسیم
ک
ه از حکایت فرجام ما چه می داندب
یا ز سنگ بپرسیمز آ
نکه غیر از سنگکسی حکایت فرجام را نمی داند
ه
میشه از همه نزدیک تر به ما سنگ استنگاه ک
ن ...ن
گاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگچه سنگبارانی ! گیرم گریختی همه
عمرک
جا پناه بری؟خ
انه خدا سنگ استب
ه قصه های غریبانه ام ببخشاییدک
ه من که سنگ صبورمنه سنگم و نه صبور
دلی که می شود از غصه تنگ می ترکد
چه جای دل که درین خانه
سنگ می ترکدد
ر آن مقام که خون از گلوی نای چکدع
جب نباشد اگر بغض چنگ می ترکدچنان درنگ
به ما چیره شد که سنگ شدیمدلم
ازین همه سنگ و درنگ می ترکدب
یا ز سنگ بپرسیمک
ه از حکایت فرجام ما چه می دانداز آن که عاقبت کار جام با سنگ است
بیا ز سن
گ بپرسیمن
ه بی گمان همه در زیر سنگ می پوسیمو
نامی از ما بر روی سنگ می ماند ؟د
رون آینه ها در پی چه می گردی؟

شاخه باریش
ه ی خودحس غریبی داردباغ امسـال
چه پایـیزعجـیبـی داردغنچه شوقی
به شکوفاشدنش نیست دگرباخبر گشته ک
ه دنــیا چه فـریبـی داردخاک کم آب شد
ه مثل کـویـری تشنهشاید از جای
دگرمـزرعه شـیبـی داردسیب هرسال
دراین فصل شکوفامی شدباغـبان کرد
ه فرامـوش که سـیبـی دارد
شوق سفر نداشتی قصد گذر نداشتی
من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی
رفتی و توی قلبم یادتو جا گذاشتی
روی تمام حرفات یک دفعه پا گذاشتی
بی تو کدوم ستاره پا به شبم بزاره
ابر کدوم آسمون رو تشنگیم بباره
بی تو چی مونده با من جز یه صدای خسته
جز یه نگاه خاموش جز یه دل شکسته
بال و پرم بودی خبر نداشتی
تاج سرم بودی خبر نداشتی
سایه به سایه هر طرف که بودم
همسفرم بودی خبر نداشتی
پر زدی و ندیدی بال سفر نداشتم
گفتی رهاشو اما من دیگه پر نداشتم
کوه غمو رو شونه ام دیدی و ور نداشتی
من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی

نفرين به اون کسايي که روي دلا پا مي ذارن
تا که مي بينن عاشقي ميرن و تنهات مي ذارن
نفرين به آدمايي که تو سينه ها دل ندارن
عاشق عاشق کشين ، رحم و مروت ندارن
